مرداد ۰۵

نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،می بازم جوانی را…

و گر خواهم که بگریزم،چه سازم زندگانی را؟

گریزان بودن از یک سو،غم عشق از یک سو…

کجا باید کنم فریاد،این درد نهانی را؟

نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،این را دل نمی خواهد

گریز از خانه را هم یار پا در گل نمی خواهد

تو عاقل یا که من،دیوانه من یا تو،به هر حالی

عذاب صحبت عاقل را دیوانه نمی خواهد.

نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،کارم روز و شب جنگست

و گر بگریزم از تو،پیش پایم کوهی از سنگست…

نخواندی نغمه با ساز من و بی پرده می گویم:

صدای ضربه قلب من و تو ناهماهنگست….

نمی دانم چه باید کرد؟

نمی دانم چه باید کرد…

________________________

نام شاعر رو نمی دونم ؛ ولی قطعا این شعر بیش از ۲۰ سال پیش سروده شده ، شما اگر اطلاع دارید بفرمایید…

نوشته ای از محمدعلی \\ tags: , , ,

مرداد ۰۳

http://www.iranpoetry.com/archives/shamlou.jpg

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

__________________

عکس از : سایت ادبستان

نوشته ای از محمدعلی \\ tags: , , , , , ,

دی ۲۶

http://www.1mosalman.com/images/mir_gham.jpg

عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد
عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل  حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره ی گردش ایام افتاد


در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه ! که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد


هر دم اش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

نوشته ای از محمدعلی \\ tags: , , , ,

دی ۱۲

هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری که انگار / شده از داغ تابستانه سرریز

هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محکم وتیز

جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز

برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یکریز

رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز

کلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من

چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !

چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !

من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم

همان بازی که با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا کشت

تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی امان را جدا کرد

تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی

به دانه دانه اشک مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه

به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد بر خاک افتاد / به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو، بگو آنجا که رفتی شاد هستی ؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟

هوای نوجوانی خاطرت هست ؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟

بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌

کسی دزد شعورت نیست آنجا ؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟

خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌ / صدای ضجه های مادران هست ؟‌

بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه

دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی که خالی مانده از تو / و گلهایی که پژمرده سر میز

هیلا صدیقی

نوشته ای از محمدعلی \\ tags: , , , ,

شهریور ۰۲

http://nazeri.org/Images/Forough.JPG

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم،تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو، ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم، خنده به لب، خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

فروغ فرخزاد

نوشته ای از محمدعلی \\ tags: , ,

مرداد ۲۰

http://mouhajer.files.wordpress.com/2008/10/khosro-golsorkhi1.jpg

خداوندا
تو خود میدانی
که انسان بودن و ماندن در این دنیا
بس دشوار است!
و چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است

خسرو گلسرخی

نوشته ای از محمدعلی \\ tags: , ,