دی ۱۲

هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری که انگار / شده از داغ تابستانه سرریز

هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محکم وتیز

جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز

برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یکریز

رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز

کلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من

چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !

چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !

من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم

همان بازی که با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا کشت

تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی امان را جدا کرد

تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی

به دانه دانه اشک مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه

به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد بر خاک افتاد / به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو، بگو آنجا که رفتی شاد هستی ؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟

هوای نوجوانی خاطرت هست ؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟

بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌

کسی دزد شعورت نیست آنجا ؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟

خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌ / صدای ضجه های مادران هست ؟‌

بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه

دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی که خالی مانده از تو / و گلهایی که پژمرده سر میز

هیلا صدیقی

نوشته ای از محمدعلی \\ tags: , , , ,