روزی من را به همایش معلمان دینی سراسر کشور دعوت کردند. گفتند خوب می خواهی چه بگویی؟ گفتم می خواهم بگویم آقایان معلم دینی سراسر کشور! لطف کنید دیگر دینی درس ندهید. اصلا زنگ دینی را حذف کنید به جایش ورزش بگذارید! شما می آیید اسلام و قران را یکجوری معرفی می کنید که همان نکنید بهتر است! کار ما را سخت می کنید. و ما باید این بچه ها را که زیر دست شما اسلام کج و منحرف را شناخته اند بگیریم بعد همه ی آن چیزهایی که شما به آنها گفته اید پاک کنیم اسلام اصیل را جایش بگذاریم!

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی … می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود
کاکل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تک جوان ازدیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
جغد در باغ معلق می خواند
باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
آب را دیدم خاک رادیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخاک در فکر
شیهه پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کباک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها راباکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی باکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
کاشان | قریه چنار | تابستان ۱۳۴۳
تحریف تحریف تحرف – دروغ دروغ دروغ !!
ببینید خبرگزاری راستگوی فارس در خروجی خود از قول امام جمعه کاشان و خودش چی گذاشته!!
به گزارش خبرگزاری فارس از کاشان، آیتالله عبدالنبی نمازی ظهر امروز در مراسم قالیشویان مشهد اردهال از توابع شهرستان کاشان با بیان اینکه آغاز فعالیت سایت دوم هستهای ایران در حالی کشورهای غربی را غافلگیر کرد که تمام تلاش خود را برای محروم کردن کشور ما از حق مسلم خود به کارگرفته بودند، گفت: کشورهای ۱+۵ بدانند که ایران هرگز از مواضع خود در مورد انرژی هستهای کوتاه نمیآید.
وی با گرامیداشت سالروز شهادت سلطانعلی بن امام محمد باقر (ع) تصریح کرد: مراسم سنتی مذهبی قالیشویان در حقیقت نمادی از یاری رساندن پیروان اهل بیت (ع) به پیشوایان دینی است.
عضو شورای خبرگان رهبری با اشاره به زندگینامه حضرت سلطانعلی (ع) افزود: آن بزرگوار در سال ۱۱۶ هجری قمری به دعوت اهالی فین و منطقه کاشان به این شهرستان آمد.
آیت الله نمازی خاطرنشان کرد: آن امامزاده جلیل القدر بیش از سه سال علاوه بر اقامه نمازجمعه و بیان معارف الهی رهبری دینی مردم این خطه را نیز برعهده داشت.
وی با تاکید بر لزوم معرفی ابعاد ناشناخته اخلاقی این امامزاده بزرگوار یادآور شد: مسئولان برگزاری این مراسم سنتی مذهبی با قدمت بیش از هزار سال باید از این مراسم به عنوان بهترین فرصت برای معرفی ابعاد مختلف شخصیتی فرزند بلافصل امام معصوم (ع) و هدف هجرت ایشان استفاده کنند.
مراسم سنتی مذهبی قالیشویان نمادی از نحوه شهادت و تشییع پیکر امامزاده سلطانعلی (ع) است که هر سال در دومین جمعه مهرماه برگزار میشود.
زمانی که ایشان برای هدایت و ارشاد مردم خطه اردهال رفتند گرفتار دشمن شد و اهالی فین کاشان چوب به دست به کمک ایشان شتافتند اما پس از شهادت ایشان به محل رسیدند. پس از آنکه اهالی فین مولای خود را چون سرور شهیدان سرجدا یافتند پیکر مطهر ایشان را بر روی فرشی از بالای کوهی که ایشان در موقع حمله دشمن به آنجا پناه برده بود به محل فعلی مرقد تشییع و به خاک سپردند.
مردم اهالی فین از آن زمان تاکنون همزمان با سالگرد شهادت ایشان این مراسم را ( معروف به قالیشویان) با شور و هیجانی خاص برگزار میکنند.
پیشنهاد می کنم یکی اینا رو روشن کنه!!!
در یک روز مانده به برگزاری مراسم قالیشویان فین کاشان جا دارد از پوشش خبری این مراسم و میزان صداقت و راستی در اطلاع رسانی این مراسم رادر فضای سایبر در قالب چند عکس از صفحات وب مرور نماییم، باشد که مورد توجه قرار گرفته و درتاریخ بیش از ۱۳۰۰ ساله آن ثبت گردد
اولین عکس مربوط می شود به سایتی که اصطلاحا متعلق است به ستاد برگزاری مراسم سنتی مذهبی قالیشویان ولی title آن بدلایل نا معلومی “کیاسبز” می باشد! نویسنده مقالات این سایت برای من خیلی جالب بود، برای شما نمی دانم!!!
عکس دوم مربوط میشه به لینکی در خبرگزاری فارس که پس از چند ساعت حذف شد، و من فکر نمی کردم لینک رو پاک کنن ولی خوشبختانه لینک و عنوان آن در گوگل موجود بود، به تاریخ قرار گرفتن خبر دقت نمایید : ۳۰ سپتامبر، در حالی که امروز پنج شنبه برابر با اول اکتبر است! این خبرگزاری راستگو پیشاپیش مردمان فین را به سمت اردهال حرکت داده است!!
عکس سوم و چهار بدون شرح است.. توضیح آن بر عهده خودتان ! منبع آن اینجا و اینجاست!
عکس پنجم ما در مورد مدرنیزه شدن مراسم سنتی مذهبیمان است!!
امسال این مراسم به گفته حجه الاسلام صدیقی در اینجا از شکل سنتی خودش خارج شده و به قول معروف Update گردیده است!! چطور؟ اینطور..
البته شما بشونید ولی باور نکنید!! چادر و … تا ما یادمون میاد بوده ولی چیزی که زیاد شده مشکلات و ضعف بوده فقط! هرسال بیش از پارسال
عکس زیر هم جهت حسن ختام بد نیست:
_____________
در رابطه با مراسم سنتی مذهبی قالیشویان فین کاشان بیشتر بدانید..
جمعه این هفته مراسم سنتی مذهبی قالیشویان برگزار میشه ، سال گذشته پستی در این مورد در تالار گفتمان قرار دادم که با استقبال روبرو شد، همون پست رو عینا امسال در وبلاگم قرار می دم، البته بدلیل وجود تعداد عکس و اینکه نمیخام صفحه اول سنگین تر از اینی بشه که هست، میتونین مطالب و عکس ها رو در اینجا ببینید.
البته خود من به تحریف این مراسم گله دارم و امسال قصد دارم اصلا در این مراسم شرکت نکنم ، البته این به منزله نفی مراسم و خدای نکرده بی احترامی به حضرت سلطانعلی نیست، اما این مراسم هرسال سیاسی تر میشه و افرادی در آن حضور پیدا می کنند و صحبت هایی میشه که من با اون آدما و حرفاشون ۱۰۰% مخالفم!
مردمان فین تعصب خاصی روی قالی دارند تا در طی مسیر شستشو غیر فینی قالی رو لمس نکنه در حالی که این مراسم به راحتی در دست عده ای قرار گرفته شده و در حال دزدیده شدن هست که خیلی شنیع تر از دست زدن غیر فینی بر قالیست.
القصه دیدن این مراسم رو به بقیه پیشنهاد می کنم، جدا از سخنرانان و مداحان ، تماشای حاضر و جمع شدن مردم یک منطقه خاص و عزاداری آنان برای مریدشان خالی از لطف نیست!
همایون بر پیکر پرویز مشکاتیان قاصدک خواند…

قاصدک! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو،دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک.. هان ، ولی … آخر … ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام،ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند…
برایم سخت نبود که بیست سال دیگر سکوت کنم..
میرحسین موسوی با صدور بیانیه ای ضمن ارائه توضیحاتی در خصوص مواضع اخیرش نسبت به انباشته شدن خشم مردم به حاکمیت هشدار داد.
به گزارش سلام متن این بیانیه بدین شرح است:
اگر خشم و نارضایتى در مردم به وجود آمده است آنان تصور نکنند که این احساسات منفى انباشته شده در ضمیرشان متوجه دین است. این رسالتى است که به نظر مىرسد بر عهده تمامى کسانى که اسلام بر آنان حق حیات دارد و در رأس آنان روحانیت اسلام قرار گرفته باشد تا اجازه ندهند اقشار مختلف، على الخصوص جوانان که اینک اکثریت جامعه ما را نیز شکل مىدهند میان برداشت هاى نادرست ، گزینشى و سطحى از دین و حقیقت آن اشتباه کنند و بر اثر هیجان هاى عاطفى از اسلام فاصله بگیرند.
رسانه هاى دولتى اصرار دارند که ما را مسبب و محرک حوادث این چند ماهه معرفى کنند، حال آن که رفتارهاى مسئولان کشور نه فقط در انتخابات ، بلکه از سال ها پیش هیمه هایى را انباشته بود که با خطاهاى این ایام شعله ور شد و با باد نخوتى که بر آن دمیدند ابعاد این آتش روز به روز توسعه پیدا کرد. اینجانب قطعا حق را به مردمى مىدهم که با برخوردهاى غیراسلامى ، غیرقانونى و غیرمنصفانه حقوقشان پایمال شده است ; و با استناد به مدارک غیرقابل انکار بدون تردید اعتقاد دارم که در انتخابات تقلب هاى سازمان یافته و وسیع رخ داده است . در عین حال اگر در موجى که از خشم مردم برخاسته است احساس خطر براى اصل کشور و اصل نظام نمى کردم ، برایم سخت نبود که بیست سال دیگر سکوت کنم.
اما این گونه نبود و نیست که مردم با سکوت یا سازش یک نفر دست از حرکت خود بردارند، بلکه پس از مدت کوتاهى بلاتکلیفى به زودى این حرکت از نو و با شکلى کور و در حالى که به هیچ یک از دلبستگان به نظام اعتماد نداشت آغاز مىشد، و چه بسا دیگرانى که براى این کشور و ملت خواب هاى ناگوار دیده اند در هدایت آن به سوى منافع و مطامع خود طمع مىکردند.
هدف دیگر از این بیانیه و نیز بیانیه ها و حرکات قبلى این است که تکاپوهاى مردم در چهارچوب نظام باقى بماند و در دام ساختارشکنى هاى خطرناک نیفتد. این خطرى است که اگر محقق شود به راحتى مىتواند از ایران افغانستان و عراقى دیگر بسازد. ما نمى توانیم براى خوش آمد کسانى که نمى توانند این خطر را ببینند وظیفه خود را در پیشگیرى از آن فراموش کنیم ، کما این که نمى توانیم بدون اثبات تعهد خود نسبت به خواسته هاى به حق مردم و بازگو کردن آن در گفته هاى خود از آنان دعوتى براى آرامش داشته باشیم.
مرحوم ملا محسن فیض کاشانى در رساله الفت نامه غایت اکثر تکالیف شرعیه را حصول محبت و الفت اجتماعى ذکر مىکند. نتیجه اى که از این محبت و الفت ناشى خواهد شد همان چیزى است که در علوم جدید از آن با عنوان شبکه هاى اجتماعى نام مىبرند، به عنوان راهى براى مهار حکومت و بازداشتن آن از تکرار خطاهایش ، و به مثابه روشى که به سرزندگى اجتماعى بینجامد و بسترى که توان ها و عواطف به هیجان آمده را در بستر خود جاى دهد و از سرریزهاى تخریب کننده آن جلوگیرى کند، تقویت شبکه هاى اجتماعى در این بیانیه توصیه شده است . این پیشنهاد مىتوانست بنا بر آن چیزى که فیض مىفرماید رونویسى از نسخه اسلام تلقى شود، اگر چه کسانى که در بى انصافى مبالغه مىکنند آن را رونویسى از نسخه سیا خوانده اند.
منبع : سلام نیوز
_____________
این متن نامه ای بود به علما که تصحیح می گردد.

آخرین دیدگاهها